تبليغاتX
صدای پای امید
سلام علی ال یاسین
 

 

یکی از درخـواستهای فاطمه صلوات الله علیها در روز قیامت از پـروردگـار، شفـاعت از دوستان و پیروان اهل‌بیت علیهم السلام است كه مـورد قبـول حق قرار مـىگیـرد و دوستـان و پیـروانـش را مـورد شفاعت قـرار مـىدهـد. امام باقر علیه السلام مىفرماید: هنگامى كه فاطمه به در بهشت مـىرسـد، به پشت سـرش مىنگرد. نـدا مـىرسـد: اى دختـر حبیب! اینك كه دستـور داده‌ام به بهشت بروى، نگران چه هستى؟ فاطمه صلوات الله علیها جـواب مىدهد: اى پـروردگار! دوست دارم در چنیـن روزى با پذیـرش شفاعتـم، مقام و منزلتم معلوم شود.

ندا مـىرسـد: فاطمه! راست گفتـى، مـن تـو را فاطمه نامیدم و به وسیله تـو، دوستان و پیروانت و دوستان فرزندانت و پیروانشان را از آتـش دور گردانیـدم. وعده مـن حق است و هرگز تخلف نمـىكنـم.

ندا مـىرسـد: اى دختر حبیبـم! برگرد و به مردم بنگر و هر كه در قلبـش دوستى تو یا یكى از فرزندانت نهفته است داخل بهشت گردان.

امام باقـر علیه السلام در روایتـى دیگـر مـىفـرمایـد: در روز قیامت بـر پیشانى هر فردى، مـومـن یا كافر نـوشته شده است. پـس به یكى از محبـان اهل‌بیت علیهم السلام كه گنـاهـانـش زیـاد است دستـور داده مىشود به جهنـم برده شود. در آن هنگام، فاطمه علیهاالسلام میان دو چشمـش را مىخواند كه نوشته شده است: دوستدار اهل‌بیت. پـس به خدا عرضه مىدارد: الهى و سیدى! تـو مرا فاطمه نامیدى و دوستان و فرزندانـم را به وسیله مـن از آتش دور ساختى و وعده تو حق است و هرگز وعده‌ات را زیر پا نمىنهى.

ندا مـىرسـد: فاطمه! راست گفتـى، مـن تـو را فاطمه نامیدم و به وسیله تـو، دوستان و پیروانت و دوستان فرزندانت و پیروانشان را از آتـش دور گردانیـدم. وعده مـن حق است و هرگز تخلف نمـىكنـم.

این كه مـىبینـى دستـور دادم بنده‌ام را به دوزخ برند، بدیـن جهت بـود كه درباره‌اش شفاعت كنـى و شفاعتت را بپذیـرم تا فـرشتگان، پیامبـران، رسـولان و همه مردم از منزلت و مقامت آگاهـى یابنـد.

حال بنگر، دست هر كه بر پیشانى‌اش «مـومـن» نـوشته شده، بگیر و به بهشت ببر.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 23:43  توسط پژمان مرادی  | 

دلی در خون نشسته دوست داری؟
بگو قلبی شکسته دوست داری؟
تورا ای عشق ! بی سر دوست دارم
مرا با دست بسته دوست داری؟
 

نه تنها تیر و تیغ و سنگ بوده
سر پیراهن تو جنگ بوده
ولی شرمنده زینب دیر فهمید
که انگشتر به دستت تنگ بوده

سیدحمیدرضا برقعی


 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 10:24  توسط پژمان مرادی  | 

بسمه رب المهدی

وقتی باران می بارد فکر میکنم دارد خدا با شوق به زمین مینگرد

rainy-window.jpg


دیریست که آواره چشمان تو ماندیم

 

                         چون خاک در اندیشه رویایی باران

 

                                        هر صبح چنان پنجره سرشار حضوریم

 

                                            تا  تابشت ای روح شکیبایی باران

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 10:35  توسط پژمان مرادی  | 

صدای پای کاروان کربلا می آید. زینب به زیارت بدن بی کفن برادر باز می گردد، از شام می گوید آن سرزمینی که وقتی از امام زین العابدین(ع) درباره سخت ترین منزل از ابتدا تا انتها سئوال کردند پاسخ دادند: الشام، الشام، الشام . نمی دانیم چه کردند با اهل بیت رسول خدا در شام که امام آن را حتی سخت تر از کربلا می نامد .

مگر نه بزرگترین آرزوی هر غریب رسیدن به موطن خویش است؟ و مگر نه مقصد مدینه در پیش است؟ پس چرا تو ، مدام تداعی خاطرات گذشته را می کنی و در کجاوه تنهایی خودت اشک می ریزی؟ نمی توان گفت که هر چه بود گذشت ولی می توان گفت که فصل مصیبت سپری شد .

اگر چه این فصل به اندازه تمام سال های عمر، کش آمد و اگر چه این فصل، خزانی جاودانه برای عالم رقم زد اما تو باید خودت را حفظ کنی زینب! چرا که کار تو هنوز به اتمام نرسیده است . پس به یاد بیاور، اما گریه نکن .  یزید، شما را میان اقامت در شام و مراجعت به مدینه مخیر ساخت و تو و امام (ع) ، مراجعت به مدینه را برگزیدید زیر لب زمزمه می کنی: کاش هزار فرزند داشتم و همه را فدای یک تار موی حسین می کردم و نام آرام بخش حسین را زیر لب ترنم می کنی : حسین ! حسین ! حسین!

حسین اگر بود، تحمل این رنج ها، دردها و داغ ها این قدر مشکل نبود . حتی داغ علی اکبر . حتی مصیبت قاسم ، حتی شهادت علی اصغر و  حتی عروج عباس .

عباس !؟ تو با خواهرت چه کردی! تو از کجا آمده بودی؟ چگونه خودت را با دل زینب پیوند زدی؟

هم اکنون که به مدینه رسیدیم به مادرت چه بگویم؟ بگویم ام البنین ؟ ، مادر پسران ؟ مادر کدام پسران؟ کجایند آن چهار سروی که تو روانه کربلا کردی؟

بگویم ام البنین! همه مادران عالم باید تربیت پسر را از تو یاد بگیرند؟ همه مردان عالم باید پیش تو درس ادب بخوانند

 حسین! حسین ! حسین!

جاذبه ی عشق تو با این چهار جوان چه کرد؟ با پیران و سالخوردگان چه کرد؟ با حبیب چه کرد؟ با مسلم چه کرد؟

حسین ! حسین ! حسین!

تو اگر بودی، سینه تسلای تو اگر بود، نگاه آرام بخش تو اگر بود، همه غم های عالم قابل تحمل بود.

پدرم  به فدای آن که عمود خیمه اش شکسته شد.

پدرم به فدای آن که غمگین درگذشت.

پدرم به فدای آن که تشنه جان سپرد.

پدرم به فدای آن که محاسنش غرق خون شد.

پدرم فدای آن که جدش محمد مصطفی است . جدش فرستاده خداست

راستی حسین! این سؤال تو را چه پاسخ گفتند وقتی که پرسیدی: فبم تـَستـَحلـّونَ دَمی؟

راستی یک قطره از خون علی اصغر حتی به زمین نچکید.

میان دست عباس و بدنش چقدر فاصله افتاده بود؟

هیچ کس آب نخورد وقتی آب آزاد شد .

از همه سخت تر وداع بود . وداع با حسین . وداع با جهان . وداع با جان .

وداع با هرچه که دوست داشتنی است ...



+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 15:49  توسط پژمان مرادی  | 

یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.

آن روز با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.

بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد، تا اینکه رگه ی آبی دید که از روی سنگی جاری بود. خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ی کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن جام مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت.

چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پر کرد.

اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت. چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند.

این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را شکافت.

ولی دیگرجریان آب خشک شده بود. چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود. خان شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند:



یک دوست، حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست.


و بر بال دیگرش نوشتند:


هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 19:22  توسط پژمان مرادی  | 


 


خداوند...

می اندیشم امروز همان روز است که پس از مرگ و خفتنی کوتاه تر از زندگیِ کوتاه دنیا،

زنده و حاضر،بازگشته و در محضرت حاضرم...

 (انا نحن نحی الموتی...)

 شگفتم نیست، از اینکه آنچه حتی خودم از کردارم خاطرم نیست

پیش چشمم می آوری و رونمایی میکنی؛ که پیشتر وعده کرده بودی 

که کردارِ گذشته و آثار وجودی آینده ام را همه، ثبت خواهی کرد!

 (...ونکتب ما قدموا وءاثارهم...)

 اما شگفت و حیرت از  خویش دارم پروردگار!

که حتی با وجود چنین وعده ای روشن که در طول عمر به وضوح و مکرر بیم و بشارتم داده بودی...

که چگونه و چرا؟  

 غافل مانده بودم؟!!!

 (انا نحن نحی الموتی ونکتب ما قدموا وءاثارهم...)

 و می اندیشم اکنون  که خداوند..

.در لوح محفوظ تو،

من و اعمالم ثبت و شمارش شده بودیم و به شماره و اندازه ی خویش در محضر تو ،

و مقابلت حاضریم...

 (و کل شی ءٍ اَحصیناهُ فی اِمامٍ مبین)

 نمی دانم ندامت و طلب عفو به چه کارم می آید...

با آنکه هزار هزار مرتبه در وعده ات آگاهی آن ضمیمه کرده بودی ...

 که زمان بازگشت وندامت ...

 پیش از روز موعود است

،وپس از آن بازگشتی نیست!!!

 می اندیشم خداوند...

می اندیشم امروز،همان روز است...

 (انّا نَحنُ نُحی الموتی ونَکتبُ ما قَدّموا وَ ءَاثارَهم و کُلُّ شی ءٍ اَحصیناهُ فی اِمامٍ مُبین)

سوره یس:آیه 12

  

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 12:1  توسط پژمان مرادی  | 

 

مي آيد اي دل منزل به منزل                     از دل صحرا كاروان دل

كاروان آرام قدري آهسته                          ناقه زينب جامانده در گل                                                                                                                                                                                                                                  

                                                                                      

خدایا نمی دونم چی بگم فقط

                                         

                       عاجرک الله یا صاحب الزمان(عج)...   

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 15:21  توسط پژمان مرادی  | 



امام حسین و خبر شهادت مسلم

 

کلام مولا امیرالمومنین علیه السلام  را که می خوانی پر است از نکوهش دلدادگی به دنیا . 

«دنیا خانه ایست که مهر نیستی بر آن نقش بسته و برای ساکنانش کوچ رقم خورده است. با این همه بسیاری از مردم قصد ماندن در آن را دارند و بنایش را بزرگ می شمارند در حالی که شیرینی و خرمی آن برای جوینده اش با شتاب می گذرد و دل هر بیننده ای را فریبانه در خود می پیچد ... رحمت خدا بر شما باد از دنیا کوچ کنید... .» (مفاتیح الجنان خطبه روز عید فطر)

آری حکایت دنیا همین است. رنگارنگی و گونه گون بودن دقیقه ها و لحظه ها. یک  روز هیجده هزار نفر دست بیعت به سفیر حسین علیه السلام می دهند و یک روز غریبانه از بام قصر به پایین می افکنندش.

امام حسین علیه السلام نیز فرزند مولاست و تغیر احوال دنیا را خوب می شناسد. سیره او همان سیره امیرالمومنین است «و اسیرُ بسیرة جَدّی و ابی علی بن ابیطالب»(بحارالانوار، ج 44، ص 329)

در راهی که حضرت ابا عبدالله علیه السلام  به سمت کربلا می پیمود در محلی به نام زباله (و یا شوق و یا صفاح) پیکی از جانب کوفه خبر شهادت مسلم بن عقیل و هانى‏ بن عروه و عبدالله یقطر را به ایشان رسانید.

آری حکایت دنیا همین است. رنگارنگی و گونه گون بودن دقیقه ها و لحظه ها. یک  روز هیجده هزار نفر دست بیعت به سفیر حسین علیه السلام می دهند و یک روز غریبانه از بام قصر به پایین می افکنندش.

در این حال  فرزدق شاعر معروف که در آنجا حضور داشت از حضرت پرسید: ای پسر رسول خدا! چگونه به کوفیان دل می بندی و اعتماد می کنی، در حالی که پسرعمویت مسلم بن عقیل و یارانش را به شهادت رسانیده اند؟!

سید جوانان اهل بهشت در همان حالی که در کنار خیمه خود ایستاده بود چشمان مبارکشان پر از اشک شد و فرمود: «رحم اللّه مسلماً فلقد صار الی روح اللّه و ریحانه و تحیته و رضوانه، امّا انّه قد قضی ما علیه و بقی ما علینا؛(بحارالانوار، ج 44، ص 374) خداوند مسلم را رحمت کند، او به سوی آرامش الهی و بارگاه بهشت و خشنودی خداوند هجرت کرد. او تکلیف خود را انجام داد و هنوز تکلیف ما باقی است.» آن گاه حضرت خبر شهادت مسلم را به زنان كاروان خویش هم داد و دختر كوچك مسلم‏بن عقیل را طلبید و دست محبت ‏بر سرش كشید. دختر متوجه شهادت پدر شد. امام فرمود: من به جاى پدرت... همراه با اشک دختر حضرت مسلم اشک زنان کاروان نیز جاری گشت. (منتهی الامال، ج 1، ص398)

آنگاه امام شعری به زیبایی خطبه های نهج البلاغه حقیقت مرگ و دنیا را اینگونه بیان می کند .

 

اگر دنیا با ارزش است ، بهشت برتر و شریف تر است ،

و اگر اموال ، برای رها کردن اندوخته می شوند، ترک بخل مرد آ زاده از آن والاتر است،

 واگر روزی مردم به اندازه تقسیم شده است ، خود داری مرد از حرص بسیار زیبا تر است.

اگر بدن ها برای مرگ آفریده شده اند ، کشته شدن به شمشیر در راه خدا گرامی تر است (لهوف، ص 88)

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 20:38  توسط پژمان مرادی  | 

عادت کرده ایم به نبودنش.

عادت کرده ایم به اینکه صبحها دعای عهد بخوانیم.

عادت کرده ایم به اینکه صبح جمعه ها برای سر دادن غم هجرانش، دعای ندبه بخوانیم.

عادت کرده ایم که برای سلامتی و تعجیل فرجش، ختم صلوات بگیریم و بارها برای آمدنش، قرآن ختم کنیم.

عادت کرده ایم که عصر جمعه ها دلمان بگیرد برای اینکه نیامد این جمعه هم.

عادت کرده ایم که نیمه شعبان برایش کوی و برزن بیاراییم به امید آمدنش.

عادت کرده ایم...

اما عادت نکرده ایم که فکر کنیم برای چراهای نیامدنش...

عادت نکرده ایم که فکر کنیم به خودمان، به دلیل اصلی نیامدنش که "ماییم". به اینکه چقدر برایش زمینه سازی کرده ایم؟؟؟ به اینکه آماده ایم؟؟؟

عادت نکرده ایم که دلمان را بشوییم از این همه رنگ و ریا. از این همه شعار...

در یک کلام عادت نکرده ایم به اینکه آماده کنیم خودمان را برای ظهورش...

  اَللهُمَّ عَجِّل لِوَليِّکَ الفَرَج


+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 18:27  توسط پژمان مرادی  | 

 سلااااااااااام 

سلامی به گرمی افتاب

به زلالی آب وبه سادگی خود خود خدا

شروعی دوباره اما نه چرا شروع دوباره اصلا مگه تموم شده بود که حالا بخواد دوباره شروع بشه

بهتره بگم آغازی نو 

آره این بهتره بس باز هم سلام 


برای نوشتن  ، به هر چه در اطراف توست ، دوباره نگاه کن ، به هر بینشی که تا به امروز صید کرده ای ، به هرپنداری که سخت و نفوذ ناپذیر برآن چسبیده ای، به آن که دوستت دارد ، به آن که دوستش داری ، به خودت به خانواده ات به حرفه ای که به آن مشغولی ، به راهی که در آن گام برمی داری ، دوباره نگاه کن

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 10:58  توسط پژمان مرادی  |